و من مسافرم ای بادهای همواره ...
عازم سفرم ، به دیاری آشنا، میزبانی دارم که گویند غریب است
و من آشنا تر از او در این دیار نمی شناسم.
کبوترانش مرا خوانده اند تا عید، قربانی قدمش باشم
جای همه شما سبز...
گرمی دستانت دلم را آب می کند
و شرم نگاهت بغضم را فرو می خورد
صدای انگشتانت را لابه لای گیسوانم می شنوم
من باز عاشق تر از کبوتر همراه بادبادکها اوج می گیرم
و تو دستان خواهش را به سوی من دراز می کنی
از این بالا آسمان دلت آبی تر از دریاست
و نگاهت گرمتر از خورشید
بوسه ات را پرتاب می کنی برایم
و من مثل همیشه آتش میگیرم
و از خیال تو بیدار می شوم
باز من هستم و حسرت نبودن تو ...
بیزارم از تو که دلم را از سر راه آوردی
بیزارم از تو که اشکهایم را ارزان فروختی
بیهوده منت دلم را نکش،این بار فروشی نیست
در شمارش معکوس عمرم با تنهایی رفیق شدم
+ لطفا نگه دارید پیاده می شوم . . .
یک قصه یک نگاه...
آن شب هم مثل شبهای گذشته حدود ساعت ده منتظرش بودم ،چشمم به پنجره بود تا با شنیدن صدای سازش آن را باز کنم. یک ماهی بود که عادت کرده بودم مثل اینکه شرطی شده باشم حدود ساعت ده بی اختیار کنار پنجره می نشستم و چشمم را به انتهای کوچه می دوختم و منتظر می ماندم.چهره اش غمگین بود و صدای سازش پرشور،همیشه سعی می کرد غم چشمهایش را در تاریکی شب پنهان کند ولی نوای سازش با همه شوری که داشت درست مثل آهی که از دلش بلند می شد همه چیز را لو می داد.
دوست داشتم آنقدر نوازنده بزرگی بود که او را همه می شناختند و فکر می کردم که می توانست هنرمند بزرگی باشد. خیلی از این آدمها را هر روز در کوچه و خیابان می دیدم که از این راه کسب درآمد می کردندو خیلی روزها بی تفاوت از کنارشان می گذشتم ولی او با همه آنها فرق داشت، انگار صدای دلش بود که هرشب از ساز کهنه و قدیمی اش بیرون می آمد وگرنه یک آکاردئون کهنه و شکسته نمی توانست نوایی به این زیبایی داشته باشد.
هیچ وقت به آنها به چشم یک نوازنده نگاه نکرده بودم حتی گاهی اوقات با دیدن این آدمها کلی دلم برای موسیقی می سوخت که چطور بی اهمیت و کوچه بازاری شده بود و وسیله ای برای کسب درآمد. به این فکر نکرده بودم که می شود به آنها هم به چشم نوازندگان کوچک نگاه کرد.
ساعت ده بود و صدای ضعیف سازش از انتهای کوچه به گوش می رسید، به این فکر می کردم که او هم می توانست هنرمند بزرگی باشد اگر می توانست هزینه گزاف کلاسهای موسیقی را بپردازد، اگر امکان حضور در محضر استادان بزرگ را پیدا می کرد حالا نوازنده بزرگی و مشهوری بود و به جای اینکه مجبور باشد شبها برای مردم عامی ساز بزند تا گاهی رهگذری از روی ترحم سکه ای کف دستش بگذارد، می توانست مانند بعضی از هنرمندان بزرگ در سالنهای مجلل و فقط برای افرادی خاص که توانایی پرداخت مبلغ بلیط کنسرتهایشان را دارند برنامه اجرا کند.
آنقدر در این افکار غرق بودم که متوجه رد شدنش از پایین پنجره نشدم. با صدای برخورد سکه ای به زمین که یکی از همسایه ها برای او به پایین پرتاب کرد به خود آمدم . اسکناسی که برای او کنار گذاشته بودم در دستم فشردم و حس کردم دیگر دلم نمی خواهد او هنرمند بزرگی شود...


