عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد...

 امروز دلم براي گل رز باغچه سوخت وقتي ديدم گلبرگهايش زير آفتاب داغ ظهر سوخته است،

 ولي همچنان عاشقانه رو به خورشيد ايستاده است.

كاش من هم رسم عاشقي را از او مي آموختم، فنا شدن و سوختن براي معشوق و روي برنگرداندن...

زماني فكر مي كنيم معشوقي جز خدا نداريم و به خود مي باليم كه تنها خداست كه به او دل بسته ايم.

اما غافليم از رسم عاشقي و گم شده ايم در اين وادي...

هنوز نمي دانيم كه در اين مسير ما عاشقيم  يا معشوق!

همچون معشوق ناز داريم و ادعاي عاشقي مي كنيم.

معشوق را نمي بينيم و نمي شنويم و عاشقي مي كنيم.

شايد نمي دانيم كه :عاشقي شيوه رندان بلا كش است وبس.

 

 

كودكم اما گفته اند بزرگ شده اي!!

در سال هزارو سيصد وزمين ، زميني شدم، همان روز كه پدرم خنديد.

من مقصر نبودم ولي بزرگ شدم. هنوز خنده هاي كودكانه ام تمام نشده بود

 كه گفتند بزرگ شدي. گفتند به نام خداوند لوح و قلم واز درختي بي گناه قلم و كاغذ ساختند

 و به من سپردند شايد باسواد شوم.زمان گذشت ومن دلم براي درخت سوخت چون باسواد نشدم.

اي كاش قلم دوباره درخت مي شد!   زان پس گفتم به نام آفريدگار هنر.

چشمهايم نگاه شد و گوشهايم نغمه ، گفتند هنرمند شدي اما من مي خواستم عاشق باشم.

 هزاره عمرم به نصف نصف رسيد ، تنها همدمم خدا بود وتنها هم زبانم ساز و به دنبال رسم عاشقي.

روزها با ساز و شبها با دل به ياد لبخند فراموش شده كودكي ام نواختم.

هنوز زندهام و شايد تنها كسي باشم كه از سالروز مرگش خبر دارد،

 روزي كه مادرم گريه مي كند، هزارو سيصد و آسمان...

 

 

 

 

به نام آفريننده كلام ...

 

سلام، اين مكان شايد شروعي دوباره براي كسي باشد كه به  پايان نزديك شده بود.

خط سومي كه در ميان هياهوي خطوط خويش گم شده بود و در گرداب خويش غرق.

رفتنش دليلي بود و آمدنش بي دليل. تا كجا مي ماند و به كجا ميرود و به كجا خواهد رسيد

اين بي دليل آمده، خدا داند و بس...