عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد...
امروز دلم براي گل رز باغچه سوخت وقتي ديدم گلبرگهايش زير آفتاب داغ ظهر سوخته است،
ولي همچنان عاشقانه رو به خورشيد ايستاده است.
كاش من هم رسم عاشقي را از او مي آموختم، فنا شدن و سوختن براي معشوق و روي برنگرداندن...
زماني فكر مي كنيم معشوقي جز خدا نداريم و به خود مي باليم كه تنها خداست كه به او دل بسته ايم.
اما غافليم از رسم عاشقي و گم شده ايم در اين وادي...
هنوز نمي دانيم كه در اين مسير ما عاشقيم يا معشوق!
همچون معشوق ناز داريم و ادعاي عاشقي مي كنيم.
معشوق را نمي بينيم و نمي شنويم و عاشقي مي كنيم.
شايد نمي دانيم كه :عاشقي شيوه رندان بلا كش است وبس.