قصه می گوید مرگ


زیر چادر مادربزرگی که


در اولین خواب گرم تابستان رفت


آب و جارو می کنم اََیوان را


و صندلی خالی مادربزگ


هنوز حجم گرمش را تاب می خورد


شمعدانی ها هنوز بی خبرند...




+  روحش شاد



مانده ام

در نوشتن از تو

با اینهمه احساس نم کشیده

از اشکهایم ...


می نویسم برای تو

برای تو می نویسم


تو را می نویسم ...