ماه من!

 

تنهایی شبهایت را من گریسته ام

 

سحر های رفتنت را به سوگ، من نشسته ام

 

و تو خورشید وار برای که سوختی!؟

 

ماه من!

 

نیامده از کدام ستاره گفتی

 

که خاموشی، عمر رفته ام را آغوش گرفت

 

ماه من!

 

خیال سحر ندارد دیگر این شبهای بی مهتاب

 

 

 

 

 + برای او که امروز همدرد من است

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد بزرگم بهمن جلالی هم درگذشت

 

 

 

 

 

چشمان مادر هنوز نگران ایمان از دست رفته من است

 

و من هنوز نمی دانم خدای قصه هایم کی به خانه اش رسید

 

راوی قصه هایم دیشب در بغض بی صدای من مرد

 

و شاهزاده را در تردید عاشق بودن رها کرد

 

دیشب راوی قصه هایم با ایمان من مرد

 

امروز رد کسوف را در چشمان من رصد کردند

 

و فردا همه کلاغها آواره می شوند...

 

 

 


شیطنتهای کودکانه ام بزرگ شده اند


چشمان شرور نشانه معصومیت من نیست


من کجای این زمین نشسته ام


که زمانش اینچنین تند مرا با خود می برد


روح کودکی ام را زنده به گور کرده ام


و بیهوده به جسم زنده اش سالهاست می گریم...






 اولین بانوی نوازنده قانون ایران درگذشت



سیمین آقا رضی نخستین نوازنده ساز قانون پس از یک دوره بیماری سحرگاه امروز در تهران درگذشت .




سلام من حافظی نداشت ،خدا حافظ  تو  بود


با مهرت طلوع بی غروب شدم


بی مهرت غروب بی خورشید...



 

+ وقتی دلم بارید فهمیدم آسمان ادای باران را درمی آورد...





از این پنجشنبه های ولگرد بی سر و پا


انتظار جمعه ای شیرین نباید داشت 


من خستگی تمام هفته را به جمَعه تقدیم کردم


                                                          باز دلش گرفت...





اهل کاشان بودي و پيشه ات نقاشي نبود،


با قلم و رنگ شعر هايت را بر بوم نوشتي و سپردي به ما


تا دل تنهاييمان تازه شود...


لابه لاي نقاشيها نفس مي کشيدم


و زير درختان شهرت بوي  قلم خشک شده ات


را استشمام ميکردم،


چقدر جايت سبز بود، سيب بود و تو بودي، ماهي بود و تو بودي


و سهراب بود و تو بودي...


 


+ نقاشیهای سهراب، موزه هنر معاصر

  تا اول بهمن هست از دستش ندید...





بارانی شدم در نگاهت و در زمین فرو رفتم


طوفانی شدم و گذر کردم و ویران شدی 


سایه ای بودم و از طلوع تو عبور کردم


ستاره ای مرده در کهکشان دلت


باریدی و نیامدم...



شیشه پنجره  را باز کن


اشکهایم بی تاب غلطیدنند


و دستهایم در تمنای نوازشی کفر آلود


می مانم تا کورسوی انتظارم خاموش شود


می بارم و نمی آیی...






تو را نادیدن ما غم نباشد


که در خیلت به از ما کم نباشد...

.

.



چه دانستم که هرگز سازگاری


پری را با بنی آدم نباشد





 + البته من تو این بازی نقش بنی آدم رو دارم






گریه کن!


پشت این پنجره خاموش


کسی در انتظار لبخندی نیست


در این شهر مه گرفته ی مشکوک


صدایی که به مهر بخواندت نیست


گریه کن!


عبور کن از سایه های رهگذر


دل بستن به زمین رسیدن به غمی مدام است


که هق هق بی دریغش گوش آسمان را می آزارد


سیاهی حرفها و گمانهای بی حساب آدمکان


رویمان را سیاه کرده است


گریه کن، کسی در انتظار نمانده...





+ هوای دلم ابری تر از همیشه است


  تب نوشته هایم روی کاغذ می بارد






دیروز ، کربلا

               

                 عاشورا

                       

                            خون،شمشیر،آتش


امروز ، تهران

              

                  عاشورا

                         

                              خون، گلوله، آتش





خورشید در خاک خفته و شب بیدار،

                                             ستاره می بلعد


امروز تاریخ خاطراتش را ورق می زند


و از زنده کردن آن بیم ندارد


حسینیان بوسه بر خون خاک زدند و یزدیان

                                               بوسه بر آتش


تاریخ با لبخندی دفترش را ورق می زند


و زیر لب تکرار میکند انسانها آیینه عبرت را شکسته اند...







بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست


آه، بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


آسمان، با قفس تنگ، چه فرقی دارد


بال، وقتی قفس پر زدن چلچله هاست




+ تصنیف بی تابی علیرضا قربانی

http://delzendeha.blogfa.com/post-281.aspx





جوهر سیاه این قلم پر از اشکهای دلتنگی من است


کسی بیاید و این همه تنهایی را تحریر کند...





سیاه پوش زمستانم


با پرستو ها می روم


شاید بهاری نباشد که بر گردم...