بیزارم از تو که دلم را از سر راه آوردی
بیزارم از تو که اشکهایم را ارزان فروختی
بیهوده منت دلم را نکش،این بار فروشی نیست
در شمارش معکوس عمرم با تنهایی رفیق شدم
+ لطفا نگه دارید پیاده می شوم . . .
بیزارم از تو که دلم را از سر راه آوردی
بیزارم از تو که اشکهایم را ارزان فروختی
بیهوده منت دلم را نکش،این بار فروشی نیست
در شمارش معکوس عمرم با تنهایی رفیق شدم
+ لطفا نگه دارید پیاده می شوم . . .
یک قصه یک نگاه...
آن شب هم مثل شبهای گذشته حدود ساعت ده منتظرش بودم ،چشمم به پنجره بود تا با شنیدن صدای سازش آن را باز کنم. یک ماهی بود که عادت کرده بودم مثل اینکه شرطی شده باشم حدود ساعت ده بی اختیار کنار پنجره می نشستم و چشمم را به انتهای کوچه می دوختم و منتظر می ماندم.چهره اش غمگین بود و صدای سازش پرشور،همیشه سعی می کرد غم چشمهایش را در تاریکی شب پنهان کند ولی نوای سازش با همه شوری که داشت درست مثل آهی که از دلش بلند می شد همه چیز را لو می داد.
دوست داشتم آنقدر نوازنده بزرگی بود که او را همه می شناختند و فکر می کردم که می توانست هنرمند بزرگی باشد. خیلی از این آدمها را هر روز در کوچه و خیابان می دیدم که از این راه کسب درآمد می کردندو خیلی روزها بی تفاوت از کنارشان می گذشتم ولی او با همه آنها فرق داشت، انگار صدای دلش بود که هرشب از ساز کهنه و قدیمی اش بیرون می آمد وگرنه یک آکاردئون کهنه و شکسته نمی توانست نوایی به این زیبایی داشته باشد.
هیچ وقت به آنها به چشم یک نوازنده نگاه نکرده بودم حتی گاهی اوقات با دیدن این آدمها کلی دلم برای موسیقی می سوخت که چطور بی اهمیت و کوچه بازاری شده بود و وسیله ای برای کسب درآمد. به این فکر نکرده بودم که می شود به آنها هم به چشم نوازندگان کوچک نگاه کرد.
ساعت ده بود و صدای ضعیف سازش از انتهای کوچه به گوش می رسید، به این فکر می کردم که او هم می توانست هنرمند بزرگی باشد اگر می توانست هزینه گزاف کلاسهای موسیقی را بپردازد، اگر امکان حضور در محضر استادان بزرگ را پیدا می کرد حالا نوازنده بزرگی و مشهوری بود و به جای اینکه مجبور باشد شبها برای مردم عامی ساز بزند تا گاهی رهگذری از روی ترحم سکه ای کف دستش بگذارد، می توانست مانند بعضی از هنرمندان بزرگ در سالنهای مجلل و فقط برای افرادی خاص که توانایی پرداخت مبلغ بلیط کنسرتهایشان را دارند برنامه اجرا کند.
آنقدر در این افکار غرق بودم که متوجه رد شدنش از پایین پنجره نشدم. با صدای برخورد سکه ای به زمین که یکی از همسایه ها برای او به پایین پرتاب کرد به خود آمدم . اسکناسی که برای او کنار گذاشته بودم در دستم فشردم و حس کردم دیگر دلم نمی خواهد او هنرمند بزرگی شود...
قدمها چشم انتظار نیامدن
چشمها به راه نرفته
و راه ها خود مسافرند
نازنین ما نازت را ناز کشیده ایم
نازنین ما غربتت را خریده ایم
با صدای بهار جوانه زدیم
و زیر پای پاییز خرد شدیم
نمی دانم با کدام برف زمستان
در گرمای دستانت محو خواهیم شد ...
امروز سازم نوای باران داشت
بارانی سرد خون دلم را می شست
و نسیمی خنک آن را بر باد می داد
امروز در چهارشنبه ترین آبان
چهار بار بر هر چه که هست تکبیر زدم
و با خدای نادیدنی عکس یادگاری گرفتم
چشمهایی هدیه گرفتم باز تر از باز
و دهانی پر از اکسیژن و فریاد
دیگر دستهایم نمی لرزد
وقتی دلم را می فشارند ...
+ بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان
کی خواب خوش به دیده ارباب بگذرد
+ نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم
روز و شب در حسرت آن بینشان سر میشود
هر چه میجویم نشانش، بینشانتر میشود
روی شـهـرآشـوب مــه را گــر بپوشانـی چـو ابـر
آسمــان شبنشینـان کـی مکــدر مـیشـود؟
هـم قمـر هم زهـره و هـم مشتـری در آسمــان
آرزومـنـدنــد و مـیخـواهـنــد ســازی بشنـونـد
نالـهی عــزال و شهنــاز و سـهگـاه و هـم بیــات
راسـت از نیـریــز و شـایـد از حجــازی بشنـونـد
+ موسیقی متن فیلـم سینمایی شهرآشوب
نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه آتش بیاورند
اما
مارا از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه باران کینه را
با چترهای ساده عریانی
احساس کرده ایم
ما را به جز برهنگی خود لباس نیست . . .
عاشق آن نیست که در ده روز هجر آید به جان
عاشق آن است که هجران را به هجران آورد...