نه هم زبانی نه هم نوایی

تا بگویم من ز عشقت حکایتی

نه مهربانی نه چاره سازی

تا کنم از سوز پنهان شکایتی

نوای منی بی نوای تو ام

بلای منی مبتلای توام

شور و مستی تویی تویی

نور هستی تویی تویی

منم غباری به کوی تو

سرود منی چنگ و عود منی

وجود منی تار و پود منی

جام و ساغی تویی تویی

عشق باقی تویی تویی

منم که مستم به بوی تو

من که در دام هلاک افتاده ام

من که چون اشکی به خاک افتاده ام

عاشقی دیوانه ای افسرده جانم

بی دلی بی حاصلی بی آشیانم

من کی ام درد آشنایی، بی نصیبی، بی نوایی

هر شب افسانه ای دارد دل دیوانه ام

بشنو ای مرغ شب راز من و افسانه من




دنیا را که دو نیم کنند


فقط تو می مانی


و نیمه ای که تو را کم دارد ...



گاهی هست ها آنچنان که باید نیست


گاهی او که هست آن که باید نیست ...







کافرم می خوانند از وقتی به تو ایمان آورده ام ...







عبور نمی کنی نازنین

خاک پایت را برای ...

چشمی نمانده

برای سجده می خواهم


عشق یعنی همین

من باشم

و حسرت آغوش تو

تو باشی

و آرزوی آغوش او ...




تو اکنون ز عشقم گریزانی


غمم را ز چشمم نمی خوانی


از این غم چه حالم نمی دانی ...