ایرانیان...

 

هان ای ایرانیان! ایران اندر بلاست
ایران مال شماست

ای وای دریغا که وطن جمع ندارد
کـَس درد ندارد

سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تورا
خون مردم آخر ای بیداد گر گیرد تورا

یک مرغ گرفتار درین گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید

ای بر سر سودای تو سر ها شده بر باد
دور از تو چنانم که سری بی بدن افتد

در دست کسانی است نگهبانی ایران
که اصرار نمودند به ویرانی ایران

ای مردم دلخون وطن دغدغه تا کی
دندان فساد و خفقان را بکن از پی

  دانلود کنید:  تصنیف « ایرانیان »، آهنگساز: پیمان سلطانی

 

 

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را


شهریار:

هر انکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را


الهی...


الهی ،گفتی از شادی بنویسم و من میگویم شادی فقط و فقط در غم توست.

آنکه غم تو دارد از شادیهای جهان کم ندارد.

گفتی برایت از عشق بگویم و من می نویسم که تو خود عشقی و من از تو هیچ نمی دانم.

تو نوری و من در انتهای ظلمت اسیر،پس چه میداند از نور کسی که اسیر تاریکی است.

الهی، اسیرم در دام کرمت و گرفتارم در بند غمت و می سوزم در حسرت دیدارت.

الهی، من در جستجوی تو خود را یافتم ودر آیینه آفرینشت خود را دیدم.

من جز تو نبودم و تو جز من...



+ اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را

 به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست




من هم آدمم...

 

امروز دلتنگم ولی نه از جنس دلتنگی های همیشه

بعضی اوقات حرفهایی می شونی که تما م وجودت به هم میریزد.

دلم پر است از حرفهایی که به زبان نمی آید و تو نا شنیده قضاوت میکنی.

دلتنگم از حرفهایی که سنگین بر سرت خراب می شوند و تو نمی دانی از کجا

همیشه تو محکوم می شوی به جرم نگرانی ها به جرم دلتنگی ها.

به جرم اینکه بزرگ نیستی  و کودک وجودت کودکانه تصمیم میگیرد و کودکانه حرف می زند.

به جرم اینکه نگران کسانی هستی که دوستشان داری

و دلت برای خوب بودنشان تنگ می شود.

امروز تو و  فردا دیگران رهایم می کنید در تنهایی خویش تا خاموش باشم

و فقط ببینم غم چشمان را.

غمهایشان را بر سرت میکوبند و دهانت را از اعتراض میبندند و سکوت را برتوتحمیل میکنند.

من مهاجمم چون از انچه نبودم و نمی دانستید دفاع کردم.

رهایم کنید در تنهایی خویش که دیگر از غمهایتان بیزارم.

رهایم کنید تا با فریاد سکوت بگویم دیگر دوستیتان را نمی خواهم.

دلم را زیر پایتان له کنید بدون اینکه حتی اندکی به آن فکر کنید .

و من از این به بعد سکوت میکنم تا رنجی به رنجهای وجودتان نیافزایم

چشمهایم را میبندم تا فکر نکنید سرم در زندگی شما میچرخد.

دلم را زنجیر میکنم تا غم دیگران درونش راه پیدا نکند.

حتی اگر دوست داشته باشید از دیارتان سفر خواهم کرد.




 آری اینچنین بود برادر...


متن زیر قسمتی از نامه دکتر علی شریعتی است که در کتاب آری این چنین بود برادر آورده است.مخاطب نامه بردگانی هستند که دکتر شریعتی (به هنگام بازدید از اهرام مصر و مشاهده شکوه و عظمت آنها و همچنین نقل قول راهنما توریست ها که از رنج هایی که بردگان در آن زمان متحمل می شدند) بر آن شد تا نامه ای به آن بردگان بنویسند:



ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.


 

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده حشر وحوشند همه


 

 شب آرزوها...

 

امسال شب آرزوها را با يك آرزوي مشترك به صبح ميرسانيم.

با آرزوي رسيدن صبح در اين سراي ظلمت و درخواب فرو رفته.

با آرزوي بازگشت عدالت و اميد و شور در اين غمستان.