امسال جان تو و جان یلدا،


نگذار غمش طولانی تر شود


سال پیش چشمهایش،


به سرخی انار بود که می رفت


فال حافظش را آرام خواند،


بغض کرد و با چادر صبح رفت


امسال جان تو و جان یلدا ...






با هم ...


باشتاب قدمها را پرواز می کنم 

آرزو می کنم ثانیه های ماندنت تمام نشده باشد

می دوم... می رسم

و باز به چشمهای منتظرت سلام میکنم

می خوانی...می خندی...

اشک می ریزم

                     و تمام می شود



هنوز شیرینی سلامت روی زبانم هست که می روی.


از رویایت بیرون می آیم

.

اشکهایم را پاک می کنم

.

و باز به تنهایم عادت می کنم...




جز سیاهی خودم در آینه ندیدم

و جز تباه شدن مهر تو

من آنقدرها هم که فکر میکنی خودم نیستم

حرفهایم بی پروا قلم را به رقص در می آورند

و زبان سرخم جز رنجش تو کاری نیاموخته

این بار برای تو می گویم، تو که می دانی کیستی

و من که غرق شده ام در این همه احساس

من جز سیاهی کم رنگ سایه تو نیستم

از بودن بی زار می شوم اگر نبودنم آرزوی کسی شود...




اینم از تکرار تاریخ ...


این ماجراهای اخیر و قضیه 16 آذر و تظاهرات و پاره کردن عکس امام خمینی و ...


محکوم کردن این ماجرا و تو سر زدن و شلوغ کردن و راهپیمای کردن گروهی معلوم الحال


ما را یاد ماجرای جنگ صفین و قرآن به سر نیزه کشیدن انداخت و این سخنان حضرت علی(ع)


که قرآن ناطق منم و آن که شما به سر نیزه کرده اید جز پوست و کاغذ نیست...





با شما هستم،

با شما ای جمعه های حزن انگیز روزگار من

با شما که من را تا اوج دلتنگی بدرقه می کنید

و دلم را به سیاهی غروب غم انگیزتان می کشید

ای آدینه های زود گذر و غریب و بی انتظار

دست از دهان من بردارید و بگذارید غربتم را فریاد بزنم

بگذارید بگویم منجی نخواهد آمد تا شما داغ انتظار برسینه دارید...




+ لب تو نقطه پایان ماجرای من است

   بیا که این غزل کهنه را تمام کنی





استاد پایور درگذشت...




هنوز داغ نخستین درست ناشده بود


که دست جور زمان داغ دیگرش بنهاد







امروز نامه انتقالی من رو با افتخار دادم دستم و در واقع تبعیدم کردن

حال کسی رو داشتم که نامه اعمالش رو دادن به دست چپش

گیج بودم ولی مثل همیشه این لبخند کذایی رو لبم بود، گفتم اینم تقدیر ما آدمایی که از

بند پ بی نصیب ماندیم.

تو مسیر خونه به همه چیز فکر کردم حتی به استعفا بعضی اوقاتم فکرایی به سرم می زد

که خودم خنده ام می گرفت.

انتظار هر اتفاقی رو داشتم به جز این، خیلی خنده داره که اون وقت صبح تو تاریکی هوای سرد 

زمستونی از کنار برادرای محترم معتادو کارتن خواب زیر پل ری عبور کنی و بعدش دوتا گاراژ و یک

خرابه متروک و چندتا مغازه ابزار صنعتی رو رد کنی که آخرش برسی به محل کارت، ظهرم از وسط یک محیط

کاملا مردانه عبور میکنی و کلی حرف می شنوی و رنگ عوض میکنی تا برسی خونه نه!؟

نمی دونم چرا نترسیدم فقط خنده ام گرفت ولی بعد که رسیدم خونه گریه کردم تازه بعدش

که گریه ام تموم شد باز خندیدم ...




ذهنم خالیست ،کلمات فرار می کنند و قلم خشک می شود.

از گفتن و نشنیدن به تنگ آمده ام .گاهی فکر میکنم حال ما آنقدرها هم که فکر می کنیم خوب نیست.

روزهای عمرم از گذشتن خسته شده اند و به دنبال فرصتی برای استراحت می گردند.

روزگار عادتمان داده که در محبتها چشممان به دنبال نیم کاسه ها باشد.

دنیا زیباست اگر چشمت را به رویش ببندی و زیباتر می شود اگر تسلیمش باشی.

می دانم اگر باز هم بگویم تلخی کلمات کامتان را تلخ میکند، می دانم صدای گله هایم

این روزها آزار می دهد گوشهای در بند این روزگار را.

خسته نیستم اما بار خستگی جسم از تحمل این روح افسرده بر دوش من است...






عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو


دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی


عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست...





سلام...


هوا ابریست و من پرشده از غربت تو بغض کرده ام

آسمان بغضم را گرفت و بارید

و چشمان من خیس شد از اشک آسمان

همه سوغات آوردند اما من دلم را جاگذاشتم

همه بدرود گفتنت ومن دوباره سلام کردم ...


و استودعک الله استرعیک ، و اقرا علیک السلام...





و من مسافرم ای بادهای همواره ...



عازم سفرم ، به دیاری آشنا، میزبانی دارم که گویند غریب است 

و من آشنا تر از او در این دیار نمی شناسم.

کبوترانش مرا خوانده اند تا عید، قربانی قدمش باشم

جای همه شما سبز...






گرمی دستانت دلم را آب می کند

و شرم نگاهت بغضم را فرو می خورد

صدای انگشتانت را لابه لای گیسوانم می شنوم

من باز عاشق تر از کبوتر همراه بادبادکها اوج می گیرم

و تو دستان خواهش را به سوی من دراز می کنی

از این بالا آسمان دلت آبی تر از دریاست

و نگاهت گرمتر از خورشید 

بوسه ات را پرتاب می کنی برایم

و من مثل همیشه آتش میگیرم

و از خیال تو بیدار می شوم

باز من هستم و حسرت نبودن تو ...