خانه ات هر کجای دنیا که باشد

خانه ای کنار لبهای تو می سازم

برای بوسه های آواره ی خیالم ...





هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بی رحم تو بی زار تر است...





عاشق لحظه هایی هستم که می پرسی چرا حالت بده !؟


مگه دلیل دیگه ای هم جز نداشتن تو وجود داره !!





انگشت به دیوار می سایم

خرداد را داد می زنم

آنقدر رفته ای که

روزها زیر قدمهایت تمام شدند

هرچه مانده شبهای بی مهتاب است

و زوزه گرگهای عاشق

از من سایه ای بی دل بر زمین مانده است

از تو دوره گردی که گاهگاه

بالای همین کوهها دل می شکند ...







مانده ام


با سازی شکسته تر از دلم


که سکوت بی قرار من را


برای عابران فریاد می زند ...


آغوش تو پرتگاهی است


برای من که گاهگاه


هوس سقوط می کنم ...




می ترسم !


از وزش بادهایی که بی هنگام


مرا به دیار فراموش شدگان می کشد


و تو قهقه پیروزمندانه سر می دهی


که عشق سرابی بیش نبود ...




جایی دورتر از من


با لبخندی به سیاهی شبی که نمی گذرد


کسی با پیراهن تب دار نشسته است


روزهای رفتن من را روی دیوار خط می کشد ...




آرام قدم برمی داشت ،خسته بود بار سنگینی تو دستش البته نه به سنگینی بار غمی که رو دوشش حمل می کرد ،جثه نحیفی داشت قدش کوتاه بود مجبور بود دستش رو بالا بگیره که بارش رو زمین کشیده نشه  دستش می لرزید هرز گاهی بار رو تو دستش جا به جا می کرد گاهی می ایستاد و نفسی تازه می کرد و دوباره راه می افتاد خوب که به چشماش نگاه می کردی تو قطره های اشکی که تلاش می کرد از چشماش پایین نیاد تا کسی نبینه خودت رو می دیدی زلال زلال بود ، هرچی بود اونقدر براش عزیز بود که زمین نگذارتش کمی که پیش رفت ایستاد بسته رو روی پاهاش گذاشت و گوشی همراهش رو از کیفش بیرون اورد به صفحه اش نگاه کرد (بندازش دور ) این کل متن پیامکی بود که براش اومده بود دیگه تلاشش فاییده نداشت اشکها بی وقفه از چشمهاش پایین می ریخت اینبار بسته رو محکم تر تو بغلش گرفت راه افتاد ...