یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
آخرین شعر مرا قاب کن
و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با توست
در همین یک قدمی...
+یک تکه از وجودم این شب عیدی جایی اسیر شده
من امسال عیدی ندارم ،عید بر شما مبارک
برایش دعا کنید ، برایش دعا کنید ...
نگاهی سرد
لبخندی بی رنگ
چشمانی خسته
و اشکهای همیشه گرم
بیشتر از این سهم من نبود
دستانم خالی است
از دلم چه می خواهی؟
طعم غم،
همان طعم آشنای همیشگی، زیر زبانم
و انتظاری غریب روی چشمانم لانه کرده است
تو نبودی، صدایم در خلوت پوسید
و حرفهایم خشک شد ...
باز دلم از دستت می رود
مدام هفته ها را به آخر می رسانم
به امید اینکه آشنا صدایی بخواندم
دلتنگیم را پشت انتظار پنهان میکنم
و باز برای شیطنت هایت نقشه می کشم
تو که می آیی صدایم زیبا می شود
تو که آمدی باغچه دلت را بنفشه می کارم
کاش می دانستی به تو که فکر می کنم
در تمام اتاقم بوی عطر تو پرواز می کند...
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
+ این جملات دکتر شریعتی تقدیم به دوستی که به عشق اعتقادی ندارد...
شازده کوچولو پرسید اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی: " ایجاد علاقه کردن... "
هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.
آدمها وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.
آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از مغازه می خرند.
اما چون کسی نیست که دوست بفروشد،
آنها بی دوست مانده اند، تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن...
دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز
مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز
گر چه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه دیوان دراز است هنوز
گر چه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امید تو باز است هنوز...
غریبه تر از من در شهر خودم نیست
خسته تر از باد و آرام تر از باران
شهرم را با خود خواهم برد
مردمش را بر باد خواهم داد
وتمام لحظه هایش را سکوت خواهم بخشید
ماه را به خیابان هدیه خواهم داد
و بوسه ی نگاهم را به زمین
دستانم را به درختانش می آویزم
و لا به لای برگهای خشکیده اش
تنها به بهار خواهم اندیشید . . .
این روزها بی قرارم
قرارمان را فراموش میکنم
دلتنگ تمام دوستهای نداشته ام
و تمام نیمکتهایی که تنها نشسته ام ...