به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن،ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است 

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد





+ جدیدا هر چی تو این وب می نویسم  دوستان به خود می گیرند 

این شعر فاضل نظری رو به خاطر زیباییش اینجا گذاشتم منظوری نداشتم باور کنید!!!





* کاش می شد بعضی از خاطره ها رو مثل بعضی از چیزها   

که نمی خوای چشمت بهش بخوره پشت قفسه کتابخونه پنهان کنی ...


* بعضی از آدما نقششون تو زندگیت کوتاهه ولی اونقدر

تو اعماق قلبت نفوذ می کنند که تا دنیا دنیا است،

نمی تونی فراموششون کنی وهمیشه صداشون تو گوشته ...


* گاهی اوقات بعضی ها خودشون برات تصمیم می گیرند و خودشون اجرا میکنند

و فکر می کنند بهترین و عاقلانه ترین راه همینه ،این موقع است

که دلت می خواد سرت رو بکوبی به دیوار تا کسی به حرفت گوش بده  ...


* گاهی اوقات چیزی رو می خوای که مال تو نیست هر چی تلاش میکنی

دورتر می شی اونوقته که سر خورده می شی و خودت نمی فهمی ...



نتیجه این که :


گاهی خودتو می کشی تو این نت که به کسی چیزی رو ثابت کنی

و حرفت رو بهش بزنی ولی ... دیگه خیلی دیره ،اونم گوشش بدهکار نیست ...




+ کاش این دو روز دنیا واقعا دو روز بود ....





بايد امشب بروم.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم.

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد...



بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند...





روزگار عجیبی است روزگار ما !


امروز هر رهگذری دلی برای تقدیم کردن در دست دارد 


و هر ژنده پوشی کاسه ای برای گدایی محبت


امروز هم آغوش تو هستند و فردا تو را پشت سر می گذارند


لحظه ای تمام دنیایشان هستی و دمی دیگر بی ارزش و تمام شدنی


روزگار عجیبی است روزگار ما ...





این سرهای بزرگ و بر افراشته ی تو خالی


در حجم این شهر کبود و گم شده در زمین


مرا به تشویش و ترس محکوم میکنند


اشباحی با رنگهای بی رنگ و سوخته


با چشمهایشان اعماق فکرم را می کاوند 


و من مرده ای در میان این زنده گان خیالی ام 


بی اعتنا شده ام به این حجمهای واهی


دلم را در پستوی حجم مرده ام پنهان کرده ام


برق چشمانم را با مرگ خاموش خواهم کرد


کسی مرا پیدا نخواهد کرد


و شهزاده در حسرت دلم بی درنگ جان خواهد داد


 فردا کسی مرا نخواهد دید ...




+ دیگه حتی نوشتن هم آرومم نمی کنه، از تفاوتها بیزارم، شاید باید رفت...





دنیای پاک موسیقی را به مسابقه ای بچه گانه تبدیل کرده اند!!


جنگی برای به رخ کشیدن و عرض اندام کسانیکه فکر می کنند کسی هستند،


غافل از اینکه برای کسی بودن باید هیچ کس نبود.


دلم می گیرد وقتی پیش می روم و به این می اندیشم شاید روزی من هم در این وادی گرفتار آیم.


شاید رسم بر این است که بدانی و باز اینگونه پیش بروی،


پیش برویم و  برای بقیه به جای گشودن راه ،سد بسازیم.


گاهی فراموش می کنیم تعالی این هنر را، و موسیقی برایمان می شود آب و نان!


از فرقه های مختلف که در این زمینه بوجود آمده


و از چند صدایی در موسیقی بوی خوشی به مشام نمی رسد،


وقتی خودمان غرق این مردابیم دست پا زدن برای بیرون کشیدن این هنر بی فایده است.





+ دلم از اینهمه بی حرمتی گرفته ...





جزیره پر مهر و کوچکم در گرداب بی اعتمادی فرو رفته است


تنها، در این گرداب دست و پا زدن را آموخته ام


فرو می روم در خود


تا از فکر تو بیرون بیایم ...






روی شانه ام هر دلی نشست پرکشید و رفت


برای آنکس که قفل دل گشودم گذر کرد و راه نیافت


دنیای کوچکم از بی همه کس پرشده است


صورت بارانی ام را پشت گلچهره می پوشانم 


تا کسی ردپایی از تنهایی در چشمانم نبیند...





+ تا اطلاع ثانوی قفل بر دل نهاده ام، ورود ممنوع ! 






آزادی امروز، صدای سکوت است


چشمانت راببند تا آزاده باشی


هویت گناه را آشکار نمی کنند


تا به هر دلیلی تو گناهکار باشی


تمام روزهای نبودنت در بند بودم ...






آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد


صبر و آرام تواند به من مسکین داد




بازم لحظه سال تحویل و فال حافظ مثل هر سال به نیت دوستان،


این سال برای من با اشک شروع شد ،با غمی بزرگ و جای خالی دوستانی


که بی حضورشون تنهایی را بیش از پیش لمس کردم ،


اما!


دیدی بازتر، دلی بزرگتر و صبری عظیم عیدی امسال من بود.


و امروز آمدم تا اعتراف کنم به زیبایی این بهار ،


اعتراف کنم دوستانی دارم به مهربانی آفتاب که همراهم بودند،


و به هر طریقی جویای احوال.


همراهان گلچهره! که در شرایط متفاوت این روزگار حضورتان دلگرمم کرد، متشکرم.




این همه ناله های من،نیست ز من،همه از اوست


که از مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم...






دلم از لابه لای انگشتان بسته ات بیرون می چکد


تو را بیم حضور من در خود فرو می برد 


و مرا بیم دلدادگی تو نیست


روزها را از تو  به ضمانت گرفته ام 


خودم را پشت آرامش حضورت پنهان می کنم


دور می شوم با نیمه دلی که شاید نگاهش داری


دور می شوم از تو ...







صبح خورشید آمد


دفتر مشق شبم را خط زد


پاک کن بیهوده است


اگر این خطها را پاک کنم


جای آنها پیداست


ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!


تو بگو !


من کجا حق دارم


مشقهایم را


روی کاغذهای باطله با خود ببرم ؟


می روم


دفتر پاکنویسی بخرم


زندگی را باید


از سر سطر نوشت !