این روزها که می گذرد


دردهای کهنه را فریاد می زند


سال سیاه را باد برده است و یادش


همچون سایه ای سالها کنارمان قدم می زند


دستهای زنجیر، آزادی مان را در آغوش دارد


دلهایمان در بند است و سرهایمان بر دار


این سالها سال بلواست، سال بلوا این سالهاست ...




اطلاع رسانی ...


conceptual art



اجرای کنسرت رایگان برای آسایشگاه خیریه ی کهریزک


خصوصی...


بی نشان خواندمت


تمام آرزوهای کوچکت زندگی خیالی من است


دلم را به تو میسپارم


جیبهایم خالی است


برای رسیدن به ابرها چمدان بسته ام ...




در گذر از عاشقان رسید به فالم


دست مرا خواند و گریه کرد به حالم


روز ازل هم گریست آن ملک مست


نامه تقدیر را که بست به بالم


مثل اناری که از درخت بیافتد


در هیجان رسیدن به کمالم


هر رگ من رد یک ترک به تنم شد


منتظر یک اشاره است سفالم


بیشه شیران شرزه بود دو چشمش


کاش به سویش نرفته بود غزالم


هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد


در جگرم آتش است از که بنالم




+ در جگرم آتش است از که بنالم ... (فاضل نظری)




باران را که لمس میکنی


چشمانت آسمان می شود


کجایی که دلم برای آسمان نگاهت تنگ است،


قاصدکی  سوار نسیم رقص کنان


زمزمه مسیحاییت را به ارمغان آورد


پنجره دلم را باز می گذارم


شاید روزی عبور کنی ...




+ نگار جان بی نشان می آیی، ولی گویی سالهاست می شناسمت، سبز باشی و پرمهر ...




عشق را حکایتی نمانده است


داستان کوتاهی است از دلدادگی و رنج و فراموشی


صفحه ای که از دفتر زندگی گم می شود 


رعدی است، لحظه ای درختزاری را خاکستر می کند 


عشق کولی وار عبور می کند


رقص فریبنده اش همچو ساحره ای دل را کور


و صدایت را خاموش می کند


عشق را حذر باید ...





از ویرانه های کفرم


ناله ای ضعیف تو را می خواند.


هنوز کورسویی روشن است


باد مخالفی شاید ،این خرابه ها را خاموش کند


اگر دستی امشب ، شعله امیدی نیافروزد.


دلی مرگش را به عزا می نشیند،


معرفتی اگر سلامی دریغ کند ...





+ همیشه میگن مرد و قولش! پس گلچهره یه وقتایی می تونه به خاطر دوست عزیزی بدقولی کنه !




ابر را باد بر باد داد


دلش را نگاهت


بوسه ای در خیال 


نوازشگر گیسوانت شد


اشکی دلتنگ لحظه ای نبودنت


عاشقی مجنون شد


و تو به جرم معشوقه بودن لیلی


خیالی و خیالی...





از نمازم تا خدا


هزاران فکر تو فاصله افتادست


سجودم را باور نکن


من کفر را به سخره گرفته ام ...





+ دوستی می گفت نگاهت به خدا باشه به همه چیز می رسی

من نگاهم رو گم کردم ...





دلم امروز خورشیدی نداشت


غرش رعدی طوفان را مهمانش می کرد


چشمانم نم نم، این تنهایی عظیم را می بارید 


کسی شکستن ساقه های شمعدانی ام را باور نمیکند


نگاهی حتی ستاره این شبهای بی ماهم نمی شود


تنها نشسته ام با نغمه ای که دیگر گوشم را نوازش نمی کند





تمام احساسم زیر باران نم کشیده است


مشاعره را من باختم ،وقتی باران


غزل عطر خاک را برایم رو کرد ...





یک روز صبح ...


باز ساعت 5 می شه، قدیما ساعت بود  ولی الان گوشی موبایلم خودشو می کشه چشمام باز نمی شه


ولی چاره ای نیست باید بلند شد ، صبحانه و مابقی کارها تا 5:50 که از خونه می زنم بیرون، خدا پدر و مادر


این شهردار رو بیامرزه که خط BRT حسابی کارم رو راحت کرده پیش به سوی میدان قیام ، خورشیدم تازه داره


چشماشوم می ماله که بیدار بشه، نگاه کردن خیابونها و کوچه ها اینقدر برام جذابه که هر روز انگار بار اول از


اونجا عبور می کنم، از میدان رازی (گمرک)  و تمثال بزرگ جناب ذکریا که رد می شیم تازه جذابیاتش بیشتر


میشه 4راه وحدت اسلامی(شاپور) و بعد میدان محمدیه (اعدام) و ...و بالاخره می رسیم به 4راه مولوی که


وقتی از اونجا عبور میکنم سکوت و روشنایی تازه خورشید و گنبد بلند و فیروزه ای بقعه سر قبر آقا دلم رو می


بره و انرژی دو چندان می گیرم همیشه تو اتوبوس جایی مینشینم که بهتر بتونم ببینمش و هر روز با چنان


شوقی تماشا میکنم که گویی بار اولم است.از میدان قیام تا محل کارم بعد از پل ری حدود یک ربعی راه است،


حالا که هوا کمی روشن شده صبحها به خودم جرات می دهم و پیاده تو هوای پاک اول صبح همراه با بوی


نرگسهای رو دیوار خونه ها  از زیر پل ری تا محل کار قدم زنان نفس می کشم و عبور میکنم.


و باز فردا روز دیگریست ...





+ دلم نمی خواست پا تو کفش  کافه تهرون  کنم ولی این بار پیش اومد...







آغازی دوباره 






نوای غم لا به لای تارهای گلچهره پیچید


دستانش سماعی آغاز کردند بی پایان


چرخیدند، چرخ زدند


و زمان مرده را در برگرفتند


ساعت، امروز بیست و نه بار فریاد زد 

 

 ققنوس وار خود را به آتش کشید 


کسی متولد نشد


همه امروز شاهد مرگی بودند...





+ باز صدای گریه کودکانه و شادی اطرافیان، باز متولد شدم ... 





اردیبهشت را که ورق می زنم


جز رانده شدن دلم از  بهشت،


و تنهایی خاطره هایی مبهم


زیر غبار زمانی ممتد،


چیزی دستگیرم نمی شود.


اردیبهشت فرسایش این حجم خاموش


در گذشت زنجیر وار عمر من است ...