من هم آدمم...
امروز دلتنگم ولی نه از جنس دلتنگی های همیشه
بعضی اوقات حرفهایی می شونی که تما م وجودت به هم میریزد.
دلم پر است از حرفهایی که به زبان نمی آید و تو نا شنیده قضاوت میکنی.
دلتنگم از حرفهایی که سنگین بر سرت خراب می شوند و تو نمی دانی از کجا
همیشه تو محکوم می شوی به جرم نگرانی ها به جرم دلتنگی ها.
به جرم اینکه بزرگ نیستی و کودک وجودت کودکانه تصمیم میگیرد و کودکانه حرف می زند.
به جرم اینکه نگران کسانی هستی که دوستشان داری
و دلت برای خوب بودنشان تنگ می شود.
امروز تو و فردا دیگران رهایم می کنید در تنهایی خویش تا خاموش باشم
و فقط ببینم غم چشمان را.
غمهایشان را بر سرت میکوبند و دهانت را از اعتراض میبندند و سکوت را برتوتحمیل میکنند.
من مهاجمم چون از انچه نبودم و نمی دانستید دفاع کردم.
رهایم کنید در تنهایی خویش که دیگر از غمهایتان بیزارم.
رهایم کنید تا با فریاد سکوت بگویم دیگر دوستیتان را نمی خواهم.
دلم را زیر پایتان له کنید بدون اینکه حتی اندکی به آن فکر کنید .
و من از این به بعد سکوت میکنم تا رنجی به رنجهای وجودتان نیافزایم
چشمهایم را میبندم تا فکر نکنید سرم در زندگی شما میچرخد.
دلم را زنجیر میکنم تا غم دیگران درونش راه پیدا نکند.
حتی اگر دوست داشته باشید از دیارتان سفر خواهم کرد.