یک روز صبح ...
باز ساعت 5 می شه، قدیما ساعت بود ولی الان گوشی موبایلم خودشو می کشه چشمام باز نمی شه
ولی چاره ای نیست باید بلند شد ، صبحانه و مابقی کارها تا 5:50 که از خونه می زنم بیرون، خدا پدر و مادر
این شهردار رو بیامرزه که خط BRT حسابی کارم رو راحت کرده پیش به سوی میدان قیام ، خورشیدم تازه داره
چشماشوم می ماله که بیدار بشه، نگاه کردن خیابونها و کوچه ها اینقدر برام جذابه که هر روز انگار بار اول از
اونجا عبور می کنم، از میدان رازی (گمرک) و تمثال بزرگ جناب ذکریا که رد می شیم تازه جذابیاتش بیشتر
میشه 4راه وحدت اسلامی(شاپور) و بعد میدان محمدیه (اعدام) و ...و بالاخره می رسیم به 4راه مولوی که
وقتی از اونجا عبور میکنم سکوت و روشنایی تازه خورشید و گنبد بلند و فیروزه ای بقعه سر قبر آقا دلم رو می
بره و انرژی دو چندان می گیرم همیشه تو اتوبوس جایی مینشینم که بهتر بتونم ببینمش و هر روز با چنان
شوقی تماشا میکنم که گویی بار اولم است.از میدان قیام تا محل کارم بعد از پل ری حدود یک ربعی راه است،
حالا که هوا کمی روشن شده صبحها به خودم جرات می دهم و پیاده تو هوای پاک اول صبح همراه با بوی
نرگسهای رو دیوار خونه ها از زیر پل ری تا محل کار قدم زنان نفس می کشم و عبور میکنم.
و باز فردا روز دیگریست ...
+ دلم نمی خواست پا تو کفش کافه تهرون کنم ولی این بار پیش اومد...