در گذر از عاشقان رسید به فالم


دست مرا خواند و گریه کرد به حالم


روز ازل هم گریست آن ملک مست


نامه تقدیر را که بست به بالم


مثل اناری که از درخت بیافتد


در هیجان رسیدن به کمالم


هر رگ من رد یک ترک به تنم شد


منتظر یک اشاره است سفالم


بیشه شیران شرزه بود دو چشمش


کاش به سویش نرفته بود غزالم


هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد


در جگرم آتش است از که بنالم




+ در جگرم آتش است از که بنالم ... (فاضل نظری)