ذهنم خالیست ،کلمات فرار می کنند و قلم خشک می شود.
از گفتن و نشنیدن به تنگ آمده ام .گاهی فکر میکنم حال ما آنقدرها هم که فکر می کنیم خوب نیست.
روزهای عمرم از گذشتن خسته شده اند و به دنبال فرصتی برای استراحت می گردند.
روزگار عادتمان داده که در محبتها چشممان به دنبال نیم کاسه ها باشد.
دنیا زیباست اگر چشمت را به رویش ببندی و زیباتر می شود اگر تسلیمش باشی.
می دانم اگر باز هم بگویم تلخی کلمات کامتان را تلخ میکند، می دانم صدای گله هایم
این روزها آزار می دهد گوشهای در بند این روزگار را.
خسته نیستم اما بار خستگی جسم از تحمل این روح افسرده بر دوش من است...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۱۳ ساعت توسط مریم
|