با شما هستم،
با شما ای جمعه های حزن انگیز روزگار من
با شما که من را تا اوج دلتنگی بدرقه می کنید
و دلم را به سیاهی غروب غم انگیزتان می کشید
ای آدینه های زود گذر و غریب و بی انتظار
دست از دهان من بردارید و بگذارید غربتم را فریاد بزنم
بگذارید بگویم منجی نخواهد آمد تا شما داغ انتظار برسینه دارید...
+ لب تو نقطه پایان ماجرای من است
بیا که این غزل کهنه را تمام کنی
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۲۰ ساعت توسط مریم
|