با شما هستم،

با شما ای جمعه های حزن انگیز روزگار من

با شما که من را تا اوج دلتنگی بدرقه می کنید

و دلم را به سیاهی غروب غم انگیزتان می کشید

ای آدینه های زود گذر و غریب و بی انتظار

دست از دهان من بردارید و بگذارید غربتم را فریاد بزنم

بگذارید بگویم منجی نخواهد آمد تا شما داغ انتظار برسینه دارید...




+ لب تو نقطه پایان ماجرای من است

   بیا که این غزل کهنه را تمام کنی