جز سیاهی خودم در آینه ندیدم

و جز تباه شدن مهر تو

من آنقدرها هم که فکر میکنی خودم نیستم

حرفهایم بی پروا قلم را به رقص در می آورند

و زبان سرخم جز رنجش تو کاری نیاموخته

این بار برای تو می گویم، تو که می دانی کیستی

و من که غرق شده ام در این همه احساس

من جز سیاهی کم رنگ سایه تو نیستم

از بودن بی زار می شوم اگر نبودنم آرزوی کسی شود...