جز سیاهی خودم در آینه ندیدم
و جز تباه شدن مهر تو
من آنقدرها هم که فکر میکنی خودم نیستم
حرفهایم بی پروا قلم را به رقص در می آورند
و زبان سرخم جز رنجش تو کاری نیاموخته
این بار برای تو می گویم، تو که می دانی کیستی
و من که غرق شده ام در این همه احساس
من جز سیاهی کم رنگ سایه تو نیستم
از بودن بی زار می شوم اگر نبودنم آرزوی کسی شود...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۲۴ ساعت توسط مریم
|