بارانی شدم در نگاهت و در زمین فرو رفتم


طوفانی شدم و گذر کردم و ویران شدی 


سایه ای بودم و از طلوع تو عبور کردم


ستاره ای مرده در کهکشان دلت


باریدی و نیامدم...



شیشه پنجره  را باز کن


اشکهایم بی تاب غلطیدنند


و دستهایم در تمنای نوازشی کفر آلود


می مانم تا کورسوی انتظارم خاموش شود


می بارم و نمی آیی...