بارانی شدم در نگاهت و در زمین فرو رفتم
طوفانی شدم و گذر کردم و ویران شدی
سایه ای بودم و از طلوع تو عبور کردم
ستاره ای مرده در کهکشان دلت
باریدی و نیامدم...
شیشه پنجره را باز کن
اشکهایم بی تاب غلطیدنند
و دستهایم در تمنای نوازشی کفر آلود
می مانم تا کورسوی انتظارم خاموش شود
می بارم و نمی آیی...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۱۲ ساعت توسط مریم
|